تبليغاتX
خدای نامه
خدا کیست؟ چیست؟ کجاست؟ چه شکلی دارد؟ آیا خدا فقط یک واژه قدیمی درفرهنگ وسنت های مانیست؟

نگاهی به پدیده جمکران……….. فاطی جون

 

یکی ازخانم های خیلی خیلی بامزه وتودل برو این خانم فاطمه رجبی است

وقتی دهانش راباز میکنه دروگهرکه نگو طلای سفید سفید می ریزه بیرون

 

تازه گی ها خودش باخوش یک مصاحبه ترتیب داده وحرفهای خیلی شیرین وبامزه ای زده که من دراینجا به گوشه ای ازاین جملات قصار اشاره می کنم……..

ازسه سالگی چادر سرم کردند! ( توجه کنید سرش کردند نه آنکه خودش سرکرده باشد)

 

ازجوانی دارای شورانقلابی بودم ویکی دوبار درمسجدولیعصر سخنرانی انقلابی کردم (البته ایشان چون دروغگوست به تاریخ وزمان سخنرانی اشاره نمی کند وفکرمی کند همه مانند خودش کودن وفراموشکارند) 

 

من تاکلاس هشتم نتوانستم بیشتردرس بخوانم.. ( البته اگرازدوسال زیاده گویی ایشان که بگذریم معلوم می شود که ایشان یاعلاقه ای به درس خواندن نداشته ویا به اواجازه ندادند بیشتردرس بخواند)

 

قبل ازانقلاب به دلیل جوحاکم ستم شاهی نتوانستم درمبارزات حضور فیزیکی داشته باشم.

( فاطی جان اول اینکه اگرکسی درزمان استبداد تلاشی کرد مهم است و دوم اینکه حضور شیمیایی داشتی؟)

 

درمهرماه 58 وارد دانشگاه شدم…….. ( ببین نشد زیر آبی بری ها…….. حسابی رج زدی چون نگفتی کی وچگونه دیپلم گرفتی و اشاره هم نکردی به چه طریق وارد دانشگاه شدی—لطفا ابهامات رابرطرف کن)

 

من ازهمان ابتدا؟ باگروه های ملحد وکمونیستی به مخالفت پرداختم.. ( خوب کم کم داری خودتو نشون می دی چون ساواک هم درست مثل شما مخالف آزادی خواهان ومبارزین بود وبنابراین دراینجا بندو آب دادی و غیرمستقیم گفتی که هم خبرچین ساواک بودی وهم عضو انجمن حجتیه)..

 

ازهمان ابتدای کارم؟ بنظر می رسید من خشونت طلب هستنم..( چکارکردی که اینگونه بنظر می رسیدی؟ آیا دربهم زدن گرد همایی ها شرکت داشتی؟ آیا چماق داربوده ای؟ حتما این به نظررسیدن بایددلیلی داشته باشد).

 

ولی وقتی به من نزدیک می شدند می گفتند: تو چقدرلطیف وگرمی؟ اصلا به نظر نمی آید خشونت طلب باشی!

( فاطی جان لطفا میزان نزدیک شدن راهم کاش می نوشتی!! چقدرنزدیک کم؟ .یاخیلی خیلی نزدیک؟  معولا لطافت وگرمی زمان خیلی خیلی خیلی نزدیک معلوم  میشود درسته؟؟؟)

 

درآنزمان می خواستم وارد کارهای چریکی بشوم ولی چون زن ومرد قاطی بودند نشدم.

( همان بهترکه نشدی وگرنه حواس چریک های مرد ازدیدن خانم نرم ولطیفی چون شما کاملا پرت می شد!)

 

با اصلاح طلبها دشمنم چون فکر می کنم  آنها دین ستیزهستند..( فاطی جان بااین جمله تو خودت را کاملا نشان دادی………. وقتی تو با اصلاح طلب های بی بخار دولتی چنین خصو مت داری وای به حال دگراندیشان واقعی……… حتما دلت می خواهد همه راببندی به رگبار مسلسل ……. این عقیده ات خیلی شباهت داره به سعید اسلامی- امامی…… بگوببینم تو همکار سعید نبودی هیچوقت؟؟ راست بگوها…

 

ونظر ایشان راجع به فسقلی نژاد>>>> فاطی رجبی>>> دکتراحمدی نژاد پدیده قرن بیست ویکم است ودنیا باید قدرایشان رابداند…. ( فاطمه خانم رجبی حتما شما وایشان دریک بیمارستان روانی بستری بودید ودکتر روان پزشگتان هم یکی بوده….. بهتراست هم چنان بدنبال بهبودبخشیدن به این بیماری  روان پریشی ات باشی)……….

 

 www.seapanta.wordpress.com

نوشته شده توسط همای در ساعت  | لینک  | 

شوخی شوخی بامسیح مقدس! هم شوخی؟>>>> چهارفصل

بهار

بهار فصل جوونه زدن درختاست

یا بقولی دیگه فصل جوونه زدن درختا بهاره

وقتی ذهن بازیگوش مسیح میره نوک درختهای بلند که کم کم دارند ازخواب زمستانی بلند میشن.... یک دفعه ازاون بالا پرت میشه رولونه مرغا

جیک جیک جیک وقوقولی قوقویی  یه که می پیچه تو فضا

 یک دفعه یاداین ترانه که نمی دونم ازکیه میافتم

حمومی آی حمومی لنگ وقدیفم رابردن....... خیرنبینی حمومی

 تابستون

 

یادمه تابستون با بچه ها میرفتیم چشمه علی آب تنی می کردیم

وبعدش می رفتیم سرجالیزا خیاربلند می کردیم ونشسته می خوردیم..... یادش بخیر....... شبای جمعه شابدولظیم شمع دزدی ...... ای نوجوونی کجایی

وقتی ذهن بازیگوش مسیح میره توحرم  قاطی زنا....... ای

من یادمه ازهمون بچگی هم موجودی غیرعادی بودم

یک همسایه داشتیم اصغرآقا که همیشه بمن آب نبات میداد وبهم می گفت ترشی نخوری یه چیزی می شی ومنهم هیچ وقت ترشی نخوردم ولی نمی دونم چرا چیزی هم نشدم  ویا اگه ازاین زاویه نگاه کنیم به گفته اصغرآقا معلومه که یه رابطه ای هست بین ترشی وشور

من ازبچگی ترسوبودم.. یادمه تا دوره آمادگی می رفتم حموم زنونه .. وای چه جایی بود....... شلوغ..... یکی می گفت:: سنگ پام کو...... یکی می گفت صابونمو کش رفتن

جیخ وداد کف صابون وسوختن چشم من........ ای ای ای ..چه خوب بود حموم زنونه...................

پائیز

من ازبچگی  دقت کردم  میدیدم پائیز که میشه برگای درختا میریزه ولخت لخت میشن...ومی ریزن زمین زیرپاهای ما ووقتی روشون رامیریم صدا می کنن وقتی ذهن بازیگوش مسیح می ره توچنگل ازترسش زود میاد بیرون نکنه موشی چیزی اونجا باشه ویا اگراززاویه دیگه ای نگاه کنیم جنگل پراست ازموش وماروخرگوش وسنجابه که با مهربونی کنارهم زندگی می کنن

راستی چرا ماآدما نمی تونیم مث آدم زندگی کنیم وهمش دوست داریم همدیگررو چنگ بزنیم ووشکون وگاز بگیریم؟؟؟؟ کی میدونه فرق سنجاق وسنجاب چیه؟؟

حافظ یه شعرخوبی گفته...... پائیزه پائیزه...... برگ درخت می ریزه

درمتن پیش عتیقه برام نوشته بود:: استاد آسمونی تو این جملاتو ازکجا میاری؟؟ ممنونم عتیقه جان من خودم اینها روشب ها توخوابم می بینم ومی نویسم

 

زمستون

 

بارون وبرف وپارو...... هیچ دقت کردین به دونه های برف که چه زود آب میشن...... من نمی دونم چرا ولی بارونودوست ندارم وقتی میاد خیسم می کنه ویا بهتربگم خیس میکنم  و  برف  که میاد لباس سفیدی برتن همه جا می پوشونه که  زیباست نه؟؟ کی میدونه فرق بارون و فنجون چیه؟

وقتی بچه بودم یکدفعه روبرفها سرخوردم وسرم خورد به یه چیزی...... ودیگه نفهمیدم چی شد چشمامو که بازکردم تو بیمارستان بودم وشنیدم کسی به پدرم می گفت: اگرشانس بیاره زنده بمونه... چون مغزش جابجا شده باید خیلی مواظبش باشین

حالا که بزرگ شدم می فهمم که مغزچیه...... همین جور کله وپاچه وزبون.....خیلی دوستدارم......... اصغرسگ پز درخونمون آدم مهربونیه و هرروز کمی ازاستخوانهایش را میندازه جلوی سگ ها...... آه گفتم سگ........حیوونه جالبیه  واق واق می کنه .... گاهی هم گاز می گیره و اگه هارباشه آدم هم هارمیشه...... مثل خیلی از آدما که هارن..

هرچی می خوام هیچ چی نگم نمیشه

ودرآخر سعدی گفته......... زمستون درختا لخت وعریون زیربارون.....

 

دوستان من که خودم ازاین نوشته چیزی سردرنیاوردم....... شاید شما بفهمین من چی می خواستم بگم....... وبرام بنویسین

 

نوشته بدبد وجودنداره اگه قبول نداری بگو

 

………………………………

دوستان ارجمندم از این پس مطالب  دفترهفته های خاکستری رادرآدرس زیر دنبال کنید......... باتشکر وپوزش....سپنتا

 

www.seapanta.wordpress.com

نوشته شده توسط همای در ساعت  | لینک  | 

پژوهشی درباره زندگی محمد پیامبراعراب وفرضیه نبوت

 

بخش یکم…….. گفتارسوم…… زندگی محمد ( دوران جوانی)

درباره دوران جوانی محمد ارچه مطالب زیادی دردسترس نیست ولی بنا برنوشته تاریخ نویسان اسلام ایشان دردوران جوانی دربازارمکاره عکاظ شرکت می جسته  ودرکناردادوستد بازرگانی به اشعاری که در             این بازارخوانده می شده توجه زیادی می کرده است … دراین بازارمحمد همچنین بایهودیها ومسیحی ها ملاقات می کرده واصول دینی آنهارافرامی گرفته است…

همانگونه  که بعدها خود محمداعتراف نموده دربازارمکاره عکاظا کاس اسقف نجران راملاقات نموده وبه موعظه های او درباره زیربنای معتقدات کاتولیکها دقیقا توجه می کرده است.

 

اسپرنگر محقق آلمانی درکتاب محمدوقران می نویسد::درزمانی که محمدبیست ساله بودنگوس ابرهه حاکم حبشه درتدارک حمله به مکه بود وبه همین دلیل ابوطالب تلاش  می کرد مردم مکه واطراف آن رابرای دفع این تهاجم بسیج نماید ولی محمدچون جوانی بیماروعصبی بود وتوان شرکت درجنگ رانداشت ازشرکت درجنگ خودداری کرده  وچون مورد تمسخرهم سن  وسالانش قرارگرفته بود ازمکه خارج گردید.

 

-                                                                چوپانی- تنهایی- دشت های گرم ورویای رسالت....بنابرنوشته مورخین بیشتردوران زندگی محمد به شغل چوپانی ودردشتها وبیابانها وکوه ها گذشت ودرحقیقت رویای پیامبری او درهمین دوران شکل گرفت بگونه ای که بعدها خودبه این دوران اشاره می کند:: اشتغال من به شغل چوپانی درواقع نشانه هایی ازرسالت من بود همانگونه که داوود وموسی قبل ازپیامبری به شغل چوپانی اشتغتل داشتند....

أ‌-                                                              هنگامیکه محمدبه انداره کافی رشدکرده بود ابوطالب ازمحمدخواست برای خود شغلی دست وپاکندوبه همین منظوربه محمدگفت کاروان عموزاده ما خدیجه قراراست به سوریه سفرنماید وازایشان خواست تا اگرخدیجه قبول کندایشان مسئولیت کاروان را بعهده بگیرد... محمد پس ازقبول این پیشنهاد به نزد خدیجه رفت وازایشان تقاضای مسئولیت کاروان رانمود وخدیجه نیز بااین پیشنهادموافقت کرده وعازم سوریه شد... دراین سفرمحمد بیشترباچگونگی انجام فرایض مذهبی مسیحیان سوریه آشناگردید ولذا مشاهده این رسوم تاثیرزیادی برمحمد گذاشتند.. هنگام بازگشت ازسفرمحمد گزارش چگونگی معاملات را به خدیجه گزارش داد.. خدیجه دراین زمان بیوه ای چهل ساله بود وازدوبار ازدواجش صاحب یک دخترودوپسربود .... امانت داری و محمد باعث شد تا خدیجه کم کم بدین جوان بیست وچهارساله دل ببندد ولذا شعله های این علاقه مندی چنان شدت گرفت که روزی به یکی ازبرده هایش گفت که بگونه ای خصوصی بامحمد صحبت کرده و نظراورادرباره ازدواج با خود جویا شود

بهرروی وقتی برده خدیجه محمد راازاین تمایل آگاه نمود محمد با شوق فراوان آنرا پذبرفت .. پدرخدیجه مردی مسن وسرسخت وسنتی بود و بااین ازدواج کاملا مخالفت نمود ولذا خدیجه نقشه ای کشید ودریک میهمانی  هنگامیکه پدرش مست شراب بود مراسم ازدواج خودرابامحمداعلام نمود

ب‌-                                                          پدرخدیجه پس از رفع علایم مستی ازاین ازدواج سخت برآشفت وگفت:این جوان گدا دخترش راافسون کرده است ولذا بهرقیمتی که شده این پیوند باید فسخ  شود..! بهرصورت با پادرمیانی ریش سفیدان پدرخدیجه نیز ازتصمیم خود عقب نشینی نموده ومحمد رابه دامادی خود قبول نمود ولذا محمد درزمان ازدواج باخدیجه پانزده سال ازاوکوچکتربود.....حاصل این ازدواج برای آنها دوپسروچهاردختربود.. هردو پسرمحمددرطفولیت درگذشتند و نام اولین پسروی قاسم بود وبه هین دلیل محمد راابو القاسم لقب داده اند..........

 دوستان خواننده توجه نمائید درمتن آتی به بازخوانی  سه متن گذشته خواهم پرداخت تا باذهنیت و تصویرروشنی اززندگی محمد اززمان زایش تا ازدواج باخدیجه وارد قسمت های آینده گردیم ..

تا آن زما ن سبز باشید......... سبز وآفتابی.......... سپنتا

 www.seapanta.wordpress.com

 www.konesh-e-haftom.blogsky.com

نوشته شده توسط همای در ساعت  | لینک  | 

پیشگفتار........

خوانندگان گرامی دفترهفته های خاکستری توجه فرمائید..

متاسفانه وجود این دفترپژوهشی توسط خبرچینان وجاسوسان رژیم روضه خوانها به اربابانشان گزارش ودرنتیجه این شروران مخالف آزادی آنرا مسدود کرده اند............. ولی چه باک ماکه درراه آرامانهای انسانی خود دربرابراین رژیم جهل وجنگ وجنون وخرافات باز نمی ایستیم...

ما تلاشگران راه آزادی تا جان داریم دمی ارروشنگری و نورتاباندن به زوایای تاریک ناشناخته این دین عربی وبازخوانی چگونگی پیدایش و رشد وتهاجم آن باز نخواهیم ایستاد..

بزودی تمامی متن های آن دفتر شامل>> چگونگی پیدایش شیعه گری دراسلام – بازخوانی تئوری ساختگی مهدی موعود!! وده ها متن روشنگرانه دیگررا دراین دفتر درآدرسی که درزیر خواهم نوشت به آگاهی خواهم رساند........... به امید آزادی وآبادی ایران.....سپنتا پژوهشگراسلام وشیعه گری.

 

زندگی محمد پیامبراعراب........ بخش نخست............ جستار دوم ( کودکی ونوجوانی)

کوله پژوهش گرانگلیسی درکتاب خود(محمدومحمدیسم) می نویسد: تعریف این رخداد تخیلی ازجانب محمد نشان می دهد که حمله های هیستری وغش وضعف هایی که محمددرطول عمرخودازآنها رنج می برده وآنرا ناشی از حضورجبرئیل وابلاغ دستور به خود می دانسته درواقع عوارض بیماری ونشانه های هیستری وناخوشی های جسمی او بوده که مربوط به دوران طفولیتش می باشد وبه همین دلیل محمددرزمان ادعای پیامبری نیز تخت تاثیرهمان اوهامات وتخیلات چنین ادعامیکرده که فرشته ای ازجانب خداوند براو نازل گردیده ودستورات  خدا رابه وی ابلاغ می نماید.

اسپنگردرکتاب محمدوقران می نویسد:: اگرچه حمله هایی که عارض محمد میشده خیلی شبیه حمله های سرع می باشد اماتفاوت این بیماری درمحمد با مبتلایان به صرع این بوده که مغزمحمد پس ازرفع حمله صرع قسمت هایی ازرخدادهای تخیلی راضبط وجذب می کرده است.

محمد تا سال ششم عمرش با مادرش آمنه درمکه زندگی می کرد ودرهمین سال بود که آمنه محمد را برای نشان دادن به خویشاوندانش به مدینه برد وآنها یک ماهی درآنجا بسربردند ودربازگشت ازاین سفر آمنه بیمارشد ودرمحلی بنام ابوا درگذشت وسپس ام ایمن محمد رابه مکه آورده وپرستاری اورابعهده گرفت..

مرگ پدروسپس مادر محمد درروحیه او تاثیر بسیاری برجای گذاشت همانگونه که  درقران می بینیم محمد دربیست وسه مورددرباره کمک ومساعدت به یتیمان وحقوق آنها یادآوری نموده است..

درآیه 6 سوره الضحی اشاره ای بدین دوران سخت زندگی محمد دارد>>> وآیا تو طفل یتیمی نبودی که الله به تو پناه داد....

پس ازمرگ آمنه قیومیت محمد را عبدالملطب بعهده گرفت که ایشان هم پس ازدوسال درگذشت وایشان قبل ازمرگ قیومیت محمد رابه فرزندش ابوطالب سپرد..

ابوطالب  برای امرارمعاش مسافرتهایی به سوریه می نمود ومحمد بسیار دوست داشت واصرار می ورزید که همراه او برود وسرانجام وقتی محمد دوازده ساله شد ابوطالب اورادرسفرهایی به همراه خود به سوریه برد ودرهمین سفرها بودکه محمدموفق شد مسیحی های سوریه و کلیساهای آنها راازنزدیک ببیند ولذا باتوجه به اینکه درآن زمان مردم شبه جزیره عربستان جملگی بت پرست بودند این مشاهدات در روحیه محمد تاثیر به سزایی بجای گذاشته ومغزاورا آبستن افکار وعقایدی نمودند که بعد ها درچهره پیامبری اعراب رخ نمود

 

دوستان با تشکرازشما که بدین متن های پزوهشی توجه می نمایید

دنباله این رخدادهارادر متن های آتی پی گیری نموده وبه دوستان خود نیز خواندن این دفترراسفارش نمائید

 درآینده تمامی متن های تحقیقی دفتر هفته های خاکستری دراین آدرس قابل دسترسی خواهندبود.. باسپاس ازشما...سپنتا...پژوهشگر اسلام وشیعه

www.seapanta.wordpress.com

 

نوشته شده توسط همای در ساعت  | لینک  | 

نگاهی به گذشته وابتدایی دیگر... سپنتا

دوستان خواننده دفتر هفته های خاکستری توجه فرمائید نویسنده این دفترپزوهشی درنوشتارهای قبلی نگاهی مستند وتاریخی داشت به چگونگی پیدایش شاخه انشعابی دراسلام { شیعه گری) وهم چنین بازشناسی وکالبد شکافی وچگونگی شکل گیری تئوری مهدویت به روایت تاریخ اسلام که در سوابق این دفتر جملگی موجود وقابل دسترسی می باشند.......

ازآنجائیکه نویسنده می پندارد بدون شناخت واقعی تاریخ زندگی ورخدادهای زمان زمان محمد {پیامبراعراب}

هرگزنمی توان به کالبد شناسی شرایط کنونی درمیهن ما پرداخت لذا ازاین پس شما می توانید شناخت دقیق وکاملی اززندگی محمد وفرضیه نبوت رابااستناد به منابع اسلامی وقران دراین دفتر پی گیری نمائید.

هدف ازاین نوشتارها نشان دادن آن قسمت ازتاریخ اسلام است که به علت سانسور وپرده پوشی دراختیار همگان قرار ندارد واین خامه تلاش می کند اسلام ومحمد رآنگونه که هستند ازنگاه یک پژوهشگر به دیگران معرفی نموده ونوری برزوای تاریک وناشناخته این دین وسازنده آن بیاندازد. قبلا از توجه شما به این نوشتارها قدردانی می نمایم....... درپایان اشاره کنم که همگان می توانند درنهایت آرامش وبگونه ای مستند این نوشتارها را به نقد کشیده ومورد بررسی قراردهند........ باتشکرازهمگان که برای آزادی اندیشه وبیان ونفد ارزش قائل هستند.

 

بخش یکم...... جستار اول.... زایش وکودکی  ........نگاهی گذرا به زندگی محمد بن عبدالله...

محمدبن عبدالله درسال 570 میلادی که به عامل الفیل معروف است درشهرمکه زایش یافت او متعلق به قبیله قریش ازقیائل اصیل مکه بود... قبیله قریش درآنزمان برشهرمکه ونواحی اطراف آ ن*** حکم رانی می کرد

ساختمان کعبه بعنوان بت خانه اعراب  درنزدیک مکه قرارداشته ومحلی بودبرای بت پرستان اعراب که ازسرتاسرشبه جزیره عربستان  برای پرستش وتقدیس آنها بدانجای رفت وآمد می کردنددراین زمان حفاظت خانه کعبه دراختیار قبیله قریش بود.... پدرمحمد بنام عبدالله فرزند عبدالمطلب یکی از افراد سرشناس عرب به شمار می رفت وماده محمد آمنه لقب داشت.. اندک کوتاهی ازازدواج مادر وپدر محمد عبدالله پدروی پس ازبازگشت ازسفری به سوریه بیمارشد ودرشهرمدینه درگذشت...لذا پدرمحمد قبل ازتولد وی ومادرش درزمانی که او شش سال داشت هردو درگذشتند واین مرگ های زودرس نشان از آن دارد که آنها ازسلامتی کامل برخوردارنبودند وبه همین دلیل طبیعت حساس وشکننده محمد رانیزمی توان میرایی از ضعف عدم تندرستی والدینش بحساب آورد.

آمنه پس اززایش فرزند پسری که محمد نام گرفت اوراپس ازمدت کوتاهی در به شخصی بنام حلیمه اززنان قبیله بنی سعد سپرد تا ازاو نگهداری نماید... حلیمه مدت دوسال نگهداری ازمحمد رادرجادر قیبیله ای خود بعده گرفت وپس ازقطع شیردادن اورا برای تحویل نزد آمنه آورد ولی به علت وضعیت  نامطلوب جسمی محمد آمنه ازاو درخواست کرد تا دوسال دیگر نیز اورا تحت مراقبت خویش قراردهد وحلیمه پس ازقبول این درخواست محمد رادگربار جهت نگهداری به قبیله خود برد ودوسال دیگرنیز ازاو مراقبت نمود ..

پس ازپایان دوسال حلیمه وشوهرش محمد رابرای تحویل نزد آمنه آوردنداین بار نیز آمنه همچنان درخواست تداوم نگهداری ازمحمد را از آنها نمود ولیکن این بار آنها نپذیرفتند چون محمد به عارضه غش وضعف مبتلا گردیده بود و حلیمه می پنداشتند که این بیماری بعلت تاثیرارواح خبیثه برطفل می باشد ولی آمنه با اصرار وخواهش از آنها خواست تا مدتی دیگر این طفل رانزد خودنگاه دارند وآنها هم ازسردلسوزی قبول نموده ومحمد راباخود به قبیله بردند....... ادامه بیماری غش وصعف محمد باعث شد که سرانجام حلیمه وشوهرش بعد ازپنج سال نگاهداری ازمحمد اورا به مادرش تحویل نمایند.......

کوله می نویسد...... محمداززمان طفولیت مبتلا به هیستری( غش وضعف) بوده وافکار واوهام وتخیلات بی اساسی برکیفیت مغزی او حاکم بوده است....

ابن اسحق نیز دراین باره می نویسد روزی بعد ازاینکه دوستان محمد ازاوخواستند شرحی درباره دوران طفولیتش بدهد اوگفت::::: روزی وقتی من به اتفاق برادررضاعی ام ازیک گله گاو مراقبت می کردیم دومرد سفیدپوش که یک طشتک طلائئ ازبرف درباخودحمل می کردندبه طرف من آمدند مراگرفتند وبدنم رابازکردند سپس قلبم را خارج نموده ازوسط دونیم کردند وازمیان آن یک لخته خون سیاه درآورده وبه دورانداختند وبعداز آن قلبم رابادقت کامل بابرف شسته و وبجای خود گذاشتند درهمین لحضه یکی از آن دو به دیگری گفت::: اورادربرابر ده مرد از قبیله اش وزن کن.. آنها اینکار راکردند ومشاهده نمودند که من سنگین ترهستم ودرادامه این کارراباوزن کشی یکصد زن کردند ومن بازهم سنگین تربودم! و درادامه من را باهزارنفر وزن کردند بازهم من سنگین تربودم...... سپس اینکار رامتوقف نمودند زیرا یکی از آن دومرد گفت::: اگراورادربرابر کلیه افراد قبیله هم وزن کنیم بازهم سنگین ترخواهدبود>>>>>>>>  ابن اسحق>> سیرت الرسول>>> تفسیری ازعبدالملک بن هشام....

 دوستان بانشکر از دقت وحوصله شما درخواندن این متن طولانی اگر برایتان جالب بود بقیه زندگی نامه محمد رادرمتن آتی ( هفته آینده) بخوانید............ باسپاس فراوان>>> سپنتا

نوشته شده توسط همای در ساعت  | لینک  | 

نگاهی به سرایشگران جوان شعرامروز………. یکم مریم مسیح (کاش ممنوع نبودیم ما)

مریم مسیح متولد1359 ازجمله نوسرایان شعرامروزایران است

سروده های این جوان اگرچه درچهارچوب روش نیمایی نیست اما به نظر می رسد که مشغول آزمون خود برای پیداکرد سبکی نو ومتفاوت است..

متاسفانه بیشترسرایشگران امروز درایران آنگونه که باید به کیفیت نوشته ومعنی وعمق شعرتوجه زیادی نمی نمایند و آنچه ازمجموع این سرایشگران جوان می توان دریافت نوعی سراسیمگی وتوجه افزون به کمیت سروده هاست بگونه ایکه می توان این سروده هارا نثرنیمه موزون ارزیابی نمود

به چند تکه ازسروده های این نوسرای جوان توجه کنید..

به عمو بتهوون>>> بااولین اشاره انگشتم……….. آفریده شدی…

پس من آفریده ام سفیدی موهای تورا

روی روسری سیاهم / روی مانتوام/ روی تمام اندامم

وتو بااشاره اتگشتان من

آفریده می شوی………. سیاه یاکه سپید

من یه نقاشم آخه…………. نهم دیماه

نهم دیماه هفتاد ونه

 

 

نوشته شده توسط همای در ساعت  | لینک  | 

مریم مسیح وکتاب .......... کاش ممنوع نبودیم

آواز ایرانی.......

درخرابه های باستیل........... آوازی ازیک زنی ازاهالی ایران شنیده می شود

ومن روی گلیم ایرانی بخواب می روم

چشم می بندم وروی بازمانده ی گل قالی ....... به پاره هایش........ می رقصم

گوشهایم را می برم وتابلوی ونگوک را روی سردرد کهنه ام میخ می زنم

نوشته شده توسط همای در ساعت  | لینک  |